مسیرمون طبق سرعت قانونی 19ساعت طول میکشید،اما بابا انقدر تند رفت که 10 ساعته رسیدیم،هر چند توی مسیر معطل هم شدیم.لاستیک ماشین بار اول پنچر شد و زاپاس رو گذاشتیم،بار دوم زاپاس ترکید و ماشین یه کم روی رینگش راه رفت.توی بیابون،نزدیک شهر،نه مکانیکی و پنچر گیری،و نه کسی برامون نگه میداشت.
برچسب:
نویسنده: فاطمه شریفی
مهر ماه اون سال بیشتر از هر وقت دیگه ای صبح تا شب درس می خوندم،صبح ها با انرژی بیدار میشدم،آهنگ شاد میذاشتم،ورزش میکردم صبحونه میخوردم و بعد سراغ درسهام میرفتم،اتاق مستقل داشتم،دیوار های اتاق رو پر از کاغذ و برچسب واژه های انگلیسی و عربی و ادبیات کرده بودم.کسی هم بهم کاری نداشت با خیال آسوده سرم گرم درس خوندن بود...
برچسب:
نویسنده: فاطمه شریفی
بعد از جشن تولد من،سال نو نزذدیک می شد...یادمه روز سال تحویل کخ یا تولد مامان یکی بود،پارچه چادر مشکی که مدرسه بهم هدیه دادن بود رو واسه مامان کادو پیچ کردم تا دست خالی نباشم روز تولدش.
برچسب:
نویسنده: فاطمه شریفی
حقیقتش این یود که تمام این ۲۰ سالی که زندگی کردم و ۱۰ سالش رو اینجا کم و بیش نوشتم..هیچوقت هیچ کدامش به اندازه سال ۹۸ سخت سپری نشد.
برچسب:
نویسنده: فاطمه شریفی
برچسب:
نویسنده: فاطمه شریفی
برچسب:
نویسنده: فاطمه شریفی
خلاصه آنچه گذشت:
همه این اتفاقا طی ۶ سال سپری شد.. رفتنمون به شمال واسه کار...۶ماهی که اومدیم زاهدان و خونه این و اون بودیم...زندان رفتن بابا...ترکتحصیل من....برگشتنمون به زاهدان....و تصمیم برای رفتن به تهران.
برچسب:
نویسنده: فاطمه شریفی
برچسب:
نویسنده: فاطمه شریفی
یادمه اون روز من و بابا و مامان تو شهرک،اول صبح با موتور هیوندا چقدر گشتیم.تا اینکه به شرکتی رسیدیم که داداش میلاد معرفی کرده بود،میلاد تو یه مغازه ابزارآلات کار میکرد و تقریبا بیشتر صاحب شرکتها از اون مغازه خرید میکردن.
وقتی وارد شدم یه آقای حدوداً ۵۰_۵۵ ساله رو دیدم که بابا باهاش حرف زد و شرایط کار رو پرسید.
برچسب:
نویسنده: فاطمه شریفی
روز بعد از توافق برای سرایدار شدن ما وقتی که من سر کار بودم اثاث خونه رو از روستا آوردن شهرک،من اون روز که از سر کار اومدم به خونه جدید که البته راه دوری نبود،وسیله های خونه تو یه اتاق رو هم رو هم گذاشته شده بود.
برچسب:
نویسنده: فاطمه شریفی
خونه جدید تو یه روستایی جدید..راضی بودیم.
همه اون یک سالی که اونجا ساکن بودیم سرگرم مدرسه و سال اول دبیرستان بودم.
بعد از اینکه ماشین خریدیم،من لباس نو هم خریدیم و رفتیم شمال عروسی دختر خاله.
هیچوقت اون مسافرت رو یادم نمیره،میلاد اون موقع سرباز نیروی هوایی شده بود تو همون استان.نتونست باهامون بیاد شمال..
برچسب:
نویسنده: فاطمه شریفی
برچسب:
نویسنده: فاطمه شریفی
.بابا بیمار شد،عمل مفصل ران انجام داد،دایی بزرگترم فوت شد و در همین حین پس از ۱۷ سال خانواده دایی کوچیکترم رابطشون با ما شروع شد...
برچسب:
نویسنده: فاطمه شریفی
برچسب:
نویسنده: فاطمه شریفی
برچسب:
نویسنده: فاطمه شریفی