خرید بک لینک

مسیرمون طبق سرعت قانونی 19ساعت طول میکشید،اما بابا انقدر تند رفت که 10 ساعته رسیدیم،هر چند توی مسیر معطل هم شدیم.لاستیک ماشین بار اول پنچر شد و زاپاس رو گذاشتیم،بار دوم زاپاس ترکید و ماشین یه کم روی رینگش راه رفت.توی بیابون،نزدیک شهر،نه مکانیکی و پنچر گیری،و نه کسی برامون نگه میداشت.

برچسب: نویسنده: فاطمه شریفی تاريخ: جمعه 29 فروردين 1399 ساعت: 21:14

مهر ماه اون سال بیشتر از هر وقت دیگه ای صبح تا شب درس می خوندم،صبح ها با انرژی بیدار میشدم،آهنگ شاد میذاشتم،ورزش میکردم صبحونه میخوردم و بعد سراغ درسهام میرفتم،اتاق مستقل داشتم،دیوار های اتاق رو پر از کاغذ و برچسب واژه های انگلیسی و عربی و ادبیات کرده بودم.کسی هم بهم کاری نداشت با خیال آسوده سرم گرم درس خوندن بود...

برچسب: نویسنده: فاطمه شریفی تاريخ: جمعه 29 فروردين 1399 ساعت: 21:14

بعد از جشن تولد من،سال نو نزذدیک می شد...یادمه روز سال تحویل کخ یا تولد مامان یکی بود،پارچه چادر مشکی که مدرسه بهم هدیه دادن بود رو واسه مامان کادو پیچ کردم تا دست خالی نباشم روز تولدش.

برچسب: نویسنده: فاطمه شریفی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 12:26

حقیقتش این یود که تمام این ۲۰ سالی که زندگی کردم و ۱۰ سالش رو اینجا کم و بیش نوشتم..هیچوقت هیچ کدامش به اندازه سال ۹۸ سخت سپری نشد.

برچسب: نویسنده: فاطمه شریفی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 12:26

اواخر فروردین ماه بود،همون موقع ها که بابا رو مرخص کردند،خانواده نامزد داداش بیخبر از مشهد(خونه اون یکی دختر تازه عروسشون) ،برای عیادت بابا آمدند تهرانروز های آخر که بابا تو بیمارستان بود،و من بالا سرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه شریفی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 12:26

روز های اولی که زن داداش تو خونه ی ما بود همه چی جدیپ بود برامون، یه کمی حس خودمانی نداشتیم،ساده تر اینکه راحت نبودیم.سه روز اول شبیه مهمان تو خونه ما بود.ما اتاق بزرگ خونمون رو تخلیه کردیم و چند تا اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه شریفی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 12:26

خلاصه آنچه گذشت:

همه این اتفاقا طی ۶ سال سپری شد.. رفتنمون به شمال واسه کار...۶ماهی که اومدیم زاهدان و خونه این و اون بودیم...زندان رفتن بابا...ترکتحصیل من....برگشتنمون به زاهدان....و تصمیم برای رفتن به تهران.

برچسب: نویسنده: فاطمه شریفی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 1:02

بابا به عنوان راننده ماشین سنگین(خاور) واسه آقای الف کار میکرد.چیزی نگذشت که اثاثمون رو جا انداختیم.و میلاد به عنوان یککارگر ساده در یک فرشگاه ابزار آلات در شهرک صنعتی شروع به کار کرد.برادر بزرگترمونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه شریفی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 1:02

یادمه اون روز من و بابا و مامان تو شهرک،اول صبح با موتور هیوندا چقدر گشتیم.تا اینکه به شرکتی رسیدیم که داداش میلاد معرفی کرده بود،میلاد تو یه مغازه ابزارآلات کار میکرد و تقریبا بیشتر صاحب شرکتها از اون مغازه خرید میکردن.

وقتی وارد شدم یه آقای حدوداً ۵۰_۵۵ ساله رو دیدم که بابا باهاش حرف زد و شرایط کار رو پرسید.

برچسب: نویسنده: فاطمه شریفی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 1:02

روز بعد از توافق برای سرایدار شدن ما وقتی که من سر کار بودم اثاث خونه رو از روستا آوردن شهرک،من اون روز که از سر کار اومدم به خونه جدید که البته راه دوری نبود،وسیله های خونه تو یه اتاق رو هم رو هم گذاشته شده بود.

برچسب: نویسنده: فاطمه شریفی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 1:02

خونه جدید تو یه روستایی جدید..راضی بودیم.

همه اون یک سالی که اونجا ساکن بودیم سرگرم مدرسه و سال اول دبیرستان بودم.

بعد از اینکه ماشین خریدیم،من لباس نو هم خریدیم و رفتیم شمال عروسی دختر خاله.

هیچوقت اون مسافرت رو یادم نمیره،میلاد اون موقع سرباز نیروی هوایی شده بود تو همون استان.نتونست باهامون بیاد شمال..

برچسب: نویسنده: فاطمه شریفی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 1:02

وقتی به خونه جدید اومدیم..خیالمون راحت شد،چون دیگه اجاره نمیدادیم.
بابا زندون بود..سه سال باید میموند..ولی بهش مرخصی میدادن...

برچسب: نویسنده: فاطمه شریفی تاريخ: پنجشنبه 9 اسفند 1397 ساعت: 11:22

خلاصه ۷ پارت گذشته:
همه اینها طی سه سال اتفاق افتاد،خونمونو بردیم شمال واسه اینکه اوضاع زندگیمون از لحاظ مالی بهتر بشه..اما همه چی بدتر شد،۶ ماه تمام رو خونه فک و فامیل گذروندیم.بعد یکسال برگشتیم شهرمون،بابا به جرم حمل قاچاق رفت زندان.داداش بزرگم ترک تحصیل کرد،و با حقوق کم واسمون کار میکرد

.بابا بیمار شد،عمل مفصل ران انجام داد،دایی بزرگترم فوت شد و در همین حین پس از ۱۷ سال خانواده دایی کوچیکترم رابطشون با ما شروع شد...

برچسب: نویسنده: فاطمه شریفی تاريخ: پنجشنبه 9 اسفند 1397 ساعت: 11:22

اون سال برای دومین بار من مدرسه نرفتم و دوسال کامل از تحصیلم عقب موندم.روزی رسید که سعید درباره دختری باهامون حرف میزد و میگفت من از کسی خوشم اومده و میخوام واسم برین خواستگاری...

برچسب: نویسنده: فاطمه شریفی تاريخ: پنجشنبه 9 اسفند 1397 ساعت: 11:22

اوایل همه چی خوب پیش میرفت،خانواده دائی و ما.. شده بودیم یه خانواده.یا ما طبقه پائین بودیم یا اونا بالا بودن.
بابا مثه قبل میرفت زندان و میومد..ولی اکثر اوقات مرخصی بود.
مامان بزرگترین حامی دایی در برابر زنش بود..هرچند که دائی همیشه مثه یه سرباز فرمانبردار ازش اطاعت میکرد...

برچسب: نویسنده: فاطمه شریفی تاريخ: پنجشنبه 9 اسفند 1397 ساعت: 11:22

صفحه بندی