پارت بیست و چهارم : بعد از فوت مامان بزرگ
-
تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 21:14
مسیرمون طبق سرعت قانونی 19ساعت طول میکشید،اما بابا انقدر تند رفت که 10 ساعته رسیدیم،هر چند توی مسیر معطل هم شدیم.لاستیک ماشین بار اول پنچر شد و زاپاس رو گذاشتیم،بار دوم زاپاس ترکید و ماشین یه کم روی رینگش راه رفت.توی بیابون،نزدیک شهر،نه مکانیکی و پنچر گیری،و نه کسی برامون نگه میداشت.
پارت بیست و پنجم: پست آخر
-
تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 21:14
مهر ماه اون سال بیشتر از هر وقت دیگه ای صبح تا شب درس می خوندم،صبح ها با انرژی بیدار میشدم،آهنگ شاد میذاشتم،ورزش میکردم صبحونه میخوردم و بعد سراغ درسهام میرفتم،اتاق مستقل داشتم،دیوار های اتاق رو پر از کاغذ و برچسب واژه های انگلیسی و عربی و ادبیات کرده بودم.کسی هم بهم کاری نداشت با خیال آسوده سرم گرم...
پارت بیستم:کنکور و عقد داداش و حس جدید قلبم
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 12:26
بعد از جشن تولد من،سال نو نزذدیک می شد...یادمه روز سال تحویل کخ یا تولد مامان یکی بود،پارچه چادر مشکی که مدرسه بهم هدیه دادن بود رو واسه مامان کادو پیچ کردم تا دست خالی نباشم روز تولدش.
پارت بیست و یکم: سال98
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 12:26
حقیقتش این یود که تمام این ۲۰ سالی که زندگی کردم و ۱۰ سالش رو اینجا کم و بیش نوشتم..هیچوقت هیچ کدامش به اندازه سال ۹۸ سخت سپری نشد.
پارت بیست و دوم: عروسی داداش
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 12:26
اواخر فروردین ماه بود،همون موقع ها که بابا رو مرخص کردند،خانواده نامزد داداش بیخبر از مشهد(خونه اون یکی دختر تازه عروسشون) ،برای عیادت بابا آمدند تهرانروز های آخر که بابا تو بیمارستان بود،و من بالا سر
پارت بیست و سوم: عضو جدید خانواده
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 12:26
روز های اولی که زن داداش تو خونه ی ما بود همه چی جدیپ بود برامون، یه کمی حس خودمانی نداشتیم،ساده تر اینکه راحت نبودیم.سه روز اول شبیه مهمان تو خونه ما بود.ما اتاق بزرگ خونمون رو تخلیه کردیم و چند تا ا
پارت پانزدهم: شروع زندگی تو شهر جدید
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:02
خلاصه آنچه گذشت: همه این اتفاقا طی ۶ سال سپری شد.. رفتنمون به شمال واسه کار...۶ماهی که اومدیم زاهدان و خونه این و اون بودیم...زندان رفتن بابا...ترکتحصیل من....برگشتنمون به زاهدان....و تصمیم برای رفتن به تهران.
پارت شانزدهم: اولین تابستون تو شهر جدید
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:02
بابا به عنوان راننده ماشین سنگین(خاور) واسه آقای الف کار میکرد.چیزی نگذشت که اثاثمون رو جا انداختیم.و میلاد به عنوان یککارگر ساده در یک فرشگاه ابزار آلات در شهرک صنعتی شروع به کار کرد.برادر بزرگترمون
پارت هفدهم: اولین تجربه کاری
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:02
یادمه اون روز من و بابا و مامان تو شهرک،اول صبح با موتور هیوندا چقدر گشتیم.تا اینکه به شرکتی رسیدیم که داداش میلاد معرفی کرده بود،میلاد تو یه مغازه ابزارآلات کار میکرد و تقریبا بیشتر صاحب شرکتها از اون مغازه خرید میکردن.وقتی وارد شدم یه آقای حدوداً ۵۰_۵۵ ساله رو دیدم که بابا باهاش حرف زد و شرایط کار...
پارت هجدهم: خونه جدید
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:02
روز بعد از توافق برای سرایدار شدن ما وقتی که من سر کار بودم اثاث خونه رو از روستا آوردن شهرک،من اون روز که از سر کار اومدم به خونه جدید که البته راه دوری نبود،وسیله های خونه تو یه اتاق رو هم رو هم گذاشته شده بود.
پارت نوزدهم:تصادف پسرخاله ها
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:02
خونه جدید تو یه روستایی جدید..راضی بودیم.همه اون یک سالی که اونجا ساکن بودیم سرگرم مدرسه و سال اول دبیرستان بودم.بعد از اینکه ماشین خریدیم،من لباس نو هم خریدیم و رفتیم شمال عروسی دختر خاله.هیچوقت اون مسافرت رو یادم نمیره،میلاد اون موقع سرباز نیروی هوایی شده بود تو همون استان.نتونست باهامون بیاد شمال...
پارت هفتم: دوران زندان پدر،و زندگی در اون روزها
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 11:22
وقتی به خونه جدید اومدیم..خیالمون راحت شد،چون دیگه اجاره نمیدادیم. بابا زندون بود..سه سال باید میموند..ولی بهش مرخصی میدادن...
پارت هشتم: تجربه های من در خونه داری.
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 11:22
خلاصه ۷ پارت گذشته: همه اینها طی سه سال اتفاق افتاد،خونمونو بردیم شمال واسه اینکه اوضاع زندگیمون از لحاظ مالی بهتر بشه..اما همه چی بدتر شد،۶ ماه تمام رو خونه فک و فامیل گذروندیم.بعد یکسال برگشتیم شهرمون،بابا به جرم حمل قاچاق رفت زندان.داداش بزرگم ترک تحصیل کرد،و با حقوق کم واسمون کار میکرد .بابا بیم...
پارت نهم: درگیری های خونه.. عاشق شدن سعید
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 11:22
اون سال برای دومین بار من مدرسه نرفتم و دوسال کامل از تحصیلم عقب موندم.روزی رسید که سعید درباره دختری باهامون حرف میزد و میگفت من از کسی خوشم اومده و میخوام واسم برین خواستگاری...
پارت دهم: زندگی با خانواده دائی
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 11:22
اوایل همه چی خوب پیش میرفت،خانواده دائی و ما.. شده بودیم یه خانواده.یا ما طبقه پائین بودیم یا اونا بالا بودن.بابا مثه قبل میرفت زندان و میومد..ولی اکثر اوقات مرخصی بود.مامان بزرگترین حامی دایی در برابر زنش بود..هرچند که دائی همیشه مثه یه سرباز فرمانبردار ازش اطاعت میکرد...
پارت یازدهم: زندگی با خانواده دائی(۲)
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 11:22
روزها میگذشت، و همه چی به نظر عادی میومد،اما فقط به نظر میومد.با اینکه ماهی ۲۰۰ هزار تومن اجاره خونه میدادیم به زن دائی،ولی به تموم فک و فامیل گفته بودن اینا همینجوری مفت اومدن خونه ما نشستن....
پارت دوازدهم:آزادی بابا از زندان
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 11:22
قبل از اینکه مشکلات بین ما و دایی بزرگبشه،با هم چندتا مراسم عروسی رفتیم.دخترعموم..همونی که قبلاً رفته بودیم خواستگاریش با پسر عموم ازدواج کرد.یکی دیگه از دختر عموهام هم مراسم عروسیش نزدیک بود.....
پارت سیزدهم:جریان زندگی
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 11:22
خونه جدید،خیلی در نظرمون قشنگتر بود.بعد از مدتها یه خونه درست و حسابی اجاره کرده بودیم...
پارت چهاردهم: پیش به سوی تهران
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 11:22
قشنگترین لحظه ها رو با دوستام ساختم..بهترین رفیق هارو داشتم.باعث شده بودن فراموش کنم غم چیه؟...